در خرابه
های این دشت آهن و سنگ
هنوز می
رقصند
درختان
مستانه در
باد
چونان زنی
که می رود
مدهوش
در پی
قاصدکی
از میان
تیغستان
86.3.12
شهاب
نویسنده : شهاب ; ساعت ۸:٠٤ ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢۸
اولین
جیرجیرک که خواند
راه
افتادم
در پی
خوابی
کز
نوازشهای تو سرشار است
چراغ
لالایی تو
هنوز روشن
است
و آغوشت
گرم مرا
می خواند
شهاب
86.4.8
نویسنده : شهاب ; ساعت ۱٢:۱٢ ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱۱
سرگرم ویرایش
شعری بودم نمی دانم چرا اما به یکباره سراغ حمید مصدق رفتم.
سکوت مرا در ربود وقتی این قطعه کوچک را خواندم. دستم
از نوشتن ماند.
جادوی مهربان شعرش مرا خوش فریفت.
◊◊◊
کویر تشنه باران نوبهاران است
به من محبت کن
که ابر ِ رحمت اگر در کویر می بارید
به جای خار ِ بیابان
بنفشه می
رویید
و بوی پونه وحشی به دشت بر می خاست
نویسنده : شهاب ; ساعت ۱:۱٤ ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٦
