روزهای ابری
بی خورشید چشمانت
سخت می گذرند و سرد
رو برنگردان
تنهایی حس سردی است.
دلدادگی
دلداده گی
ایستاده است روی پلک هایم
و موهایش در موهایم است
شکل دستان مرا دارد
خودش را در سایه ام فروبرده است
مانند سنگی در زیر آسمان
او چشمانی همواره باز دارد
و نمی گذارد به خواب روم
رویاهایش در نور سرشار
خورشیدها را به نیستی وا می دارد
و مرا به خندیدن، به گریستن و خندیدن
و به حرف زدن بی کلامی برای گفتن.
(پل الوآر)
(برگردان : شهاب فخرزاده)
L'AMOUReuse
Elle est debout sur mes paupières
Et ses cheveux sont dans les miens
Elle a la forme de mes mains
Elle a la couleur de mes yeux
Elle s'engloutit dans mon ombre
Comme une pierre sur le ciel
Elle a toujours les yeux ouverts
Et ne me laisse pas dormir
Ses reves en pleine lumière
Font s' évaporer les soleil
Me font rire, pleurer et rire,
Parler sans avoir rien à dire
Peul Eluard
فرار
حضورت را انکار نمی کنم
وقتش رسیده
که فرار را کنار بگذارم
می نشینم روبه رویت
و تماشایت می کنم
بگذار ساعت ها بگذرند.
از تو نوشتن
برایم دشوارتر است از
برای تو نوشتن
برای از تو نوشتن
انگار باید
از ابتدا
از خط نخست
بخوانمت.
به دنبالم نگرد
من در آخرین لحظه از نگاه خندان تو
گم شدم.
شاید زندگی صبحی باشد
که بنشینم
کنار پنجره باز کافه نادری
روزنامه را ببندم
و بگذارم لبخندت
بنشیند در چشمانم
وقتی درختان و باد
در حیاط پشت سرت
گرم بازی اند
